سیمرغ و کودکان شاد -  بخش دوم  -  داستان اول

 

سیمرغ بالهایش را آرام تکان داد و گرد و خاکی بلند کرد. فشار باد بالهایش دروازه سیمرغ را باز

کرد و روشنای روز غار را فرا کرد پشت سر سیمرغ  چند در بود که هر کدام به  دالان بزرگی

باز می شدند  کفش دوزک زود به کمک باد بالهایش یکی از درها را باز کرد و گفت :« دالان

تغییر شکل آمده است . »

سیمرغ تنومند درون دالان رفت پس از چند لحظه از شکافهای در پرتوهای سبزرنگی بیرون زد

پرتوها چنان شدید بودند که همه جا برای چند لحظه سبز رنگ شد  تا اینکه کم کم رو به

کاستی رفت  و پایان یافت. در باز شد و کفشدوزکی سبز رنگ از آن بیرون آمد. کفشدوزک

نگهبان به نشان ارج نهادن به او دوبار بالهایش را باز و بسته کرد و به تندی از غار بیرون رفت

کفشدوزک  سبز بال گشود بالهایش از روشنایی سبز رنگ بود که بسیار بزرگتر از بال

کفشدوزک نگهبان بود. همین که از دروازه سیمرغ بیرون آمد سرتاسر دشت  پر از کفشدوزک

قرمز بود کفشدوزک سبز با صدای بلند گفت :« سلام یاران  من!»

همه کفشدوزکها  یکباره گفتند : « درود برسیمرغ! بزرگترین و باشکوهترین پرنده جهان.»

همه جا دوباره ساکت شد سیمرغ گفت :

« بروید و در سرتاسر دنیا بگردید اگر کسی آرزوی دیدار مرا داشت مرا آگاه کنید.»

پس از پایان سخن سیمرغ ناگهان کفشدوزکها به آسمان بلند شدند و در آن غروب بهاری 

 آسمان سرخ و ارغوانی شد.

کفش دوزک سبز بالهایش را باز کرد  و کفشدوزک نگهبان را در روشنای بال خود فرو برد و

گفت:« برویم دوست من! دیگر نباید او را چشم به راه بگذاریم»

کفش دوزک سبر با آسمان بلند شد و به اندازه ای پیشرفت تا ناپدید شد.

تاریخ دزدان بی ارج ...

 



  کشور جمهوری آذربایجان هیچ پیشینه  تاریخی ندارد مگر زمانی که یکی از ولایتهای  ایران شناخته می شد.

 گستاخی شرم آور و یاوه گویی چند تن از سودجویان که از اختلاف میان ایران و

آمریکا بهره می جویند هیچگاه آ‌تروپایگان را از ایران گرامی  نخواهد گرفت بلکه مهر و

تعصب ما را به ایران و فرهنگ آن خواهد افزود و ما را به خاطر فراموش کردن زبان 

 نیاکانمان ( زبان آ‌ذری  که گویشی از زبان فارسی بود)دردمند خواهد کرد که به خاطر

نبود آن زبان گرامی  چنین فرصتی به دست تاریخ دزدان بی ارج می دهد. همه ما میدانیم

 زبان کهن مردم آ‌ذربایجان ترکی نبود اما از زمان صفویان به بعد به خاطر مسائل سیاسی

زبان ترکی جایگزین زبان آذری شد و زبان آذری در نسلهای بعد فرامو ش شد.

هرچند که هنوز هم واژه هایی از زبان آذری در زبان کنونی مردم آذربایجان به جا مانده است.

در همین وبلاگ نمونه هایی از آن واژه ها آورده شده است.

و به زودی نمونه های بیشتری آورده خواهد شد.

من به عنوان یک آذری می گویم : « چو ایران نباشد تن من مباد »

 

 

سیرغ و کودکان شاد .   بخش اول  -  داستان اول

 

سیمرغ پرنده افسانه ای که در غاری تاریک زندگی می کند روزی اول بهار خواست تا از غار خود

بیرون بیاید اما نمی توانست برای اینکه تا کسی در دلش آرزو نکند که سیمرغ ببیند او  نمی تواند

از غارش بیرون بیاید. سیمرغ سالها منظر مانده بود  اما کسی آرطوی دیدن او را نکرده بود نه آدم

بزرگها نه کودکان !چنانکه گویا هرگز سیمرغی در افسانه ها نبوده اسست .

یک روز سیمرغ چشم براه نشسته بود که ناگهان از دروازه نگهبانان سیمرغ کفشدوزکی شادمان

درون آمددروازه نگهبانان سوراخی بر روی دروازه سیمرغ بود تا نگهبانان بی صدا و آسان  رفت

وآمد کنندکفش دوزک با ادب از دور اجازه ورود خواست سیمرغ اجازه داد و گفت : « بیا  پیشم هرچند

می دانم کسی مرا آرزو نکرده است اما دیدن تو ریزیه هم مرا شاد می کند. »

سیمرغ روی حلقه  زنجیر  درخشانی نشست که از سقف آویزان بود کنار آن  زنجیر زنگ زده و

کهنه  درست مانند همان زنجیر بود  همینکه کفشدوزک روی آن زنجیر زرین نشست آواز خروسی

سرتاسر غار را پوشاند سسیمرغ با ناباوری از کفشدوزک پرسید :

« این درسته آیا؟ این درسته کسی آرزوی دیدن مرا دارد؟ »

 

کفشدوزک گقت« بله! قربان بله! درسته.»

 

بچه که بودیم آنجا توی دهمون...

 

بچه که بودیم آنجا در روستا میان هوای پاکی  پاکی را یاد می

گرفتیم اما اکنون در این هوای آلوده ي تهران هر چه هم خودمان را

بشوییم پاک نمی شویم هرچند كه از روستا هم چيز فراواني نمانده

است  چشمه هاي روان به خشكي گراييده و رودخانه فصلي آنجا نيم

فصلي هم نيست.

از روزي كه نوسازي روستا آغاز شد و مردم سنگ كوهها و تپه‌ها

را واكنند و خانه ساختند آب برف و باران هم در دل زمين فرو

نرفت. سنگها و بوته‌هاي گون مانند لوله آب را به زير زمين مي كشاندند و

در مخزن هاي خدادادي انبار مي كردند

سنگها را بردند و گونها را آتش زدند.

دريغا و دردا  ما ناسپاسيم  .

 

دلم براي آن روزها تنگ شده است.

در دوره ای که هر کس خودش را برحق میداند!! به راستی حق چگونه به دست می آید؟

با سلام


در دوره ای که هر کس خودش را برحق میداند!! به راستی حق چگونه به دست می آید؟
مطالعه کرده و دید گاهتان را بیان کنید. منتظر نظرات خوبتان هستم.

 

این پرسشی است که دوستی گرامی پرسیده اند.

پاسخ اين پرسش ساده نيست اما چيزي كه هم اكنون مي توانم بگويم اين است :

حق آن انديشه وگفتار و كردار(عمل) بي فريب است كه بيشينه

مردم را خشنود نگه ميدارد توجه كنيد گفتم خشنود (راضي) نگهدارد نه خاموش.

ميدانيد كه در بارگاه فرمانرواي ستمگر گاه هم خاموش مانده سر مي جنبانند

فرمانروا از هر گونه آن را در بر مي گيرد : ديني  و غيرديني .

فرق ندارد هارون رشيد باشد يا نمرود.

 بسياري از فرمانروايان خاموشي مردم را نشان از خشنودي آنها ميدانند.

حق هم مخالفاني دارد كه هميشه كمينه مردم را تشكيل داده است. اكنون اين پرسش پيش

مي آيد كه آيا امروزه مردم كشور ما از فرمانرواي خود خشنود هستند؟

يا تنها خاموشي گزيده اند.

با چه ترازي( معيار) بايد به پاسخ اين پرسش برسيم .

آيا هر كس اعتراض كنند واقعا وابسته بي اين قلدر يا آن قلدر آست؟

آيا مي شود گفت نه مردم نادان هستند و صلاحيت چنين تشخيصي را ندارند

اگر چنين است چرا مردم از شهردار امروزي تهران خشنود هستند اما پيش از سردمدارن

كشور از رئيس جمهور ناخشنودي خود را آشكار كردند.

يك كارگر بايد كارگري كند و مهندس مهندسي

پزشك در جاي پزشك باشد... اين است عدالت كه نماد 

و نشانه حق است نه ستم و ستمگر كه در اين هشت سال پاياني(اخير) چنين نبود.

در اينجا روشن مي كنم كه من با جمهوري اسلامي هيچ دشمني ندارم

اما اين دليل نمي شود كه از دوست خود ارزيابي (انتقاد ) نكنم.

 

 با سپاس فراوان