بچه که بودیم آنجا توی دهمون...
بچه که بودیم آنجا در روستا میان هوای پاکی پاکی را یاد می
گرفتیم اما اکنون در این هوای آلوده ي تهران هر چه هم خودمان را
بشوییم پاک نمی شویم هرچند كه از روستا هم چيز فراواني نمانده
است چشمه هاي روان به خشكي گراييده و رودخانه فصلي آنجا نيم
فصلي هم نيست.
از روزي كه نوسازي روستا آغاز شد و مردم سنگ كوهها و تپهها
را واكنند و خانه ساختند آب برف و باران هم در دل زمين فرو
نرفت. سنگها و بوتههاي گون مانند لوله آب را به زير زمين مي كشاندند و
در مخزن هاي خدادادي انبار مي كردند
سنگها را بردند و گونها را آتش زدند.
دريغا و دردا ما ناسپاسيم .
دلم براي آن روزها تنگ شده است.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۲۸ ساعت 19:41 توسط ودود صادقیان
|