بچه که بودیم آنجا در روستا میان هوای پاکی  پاکی را یاد می

گرفتیم اما اکنون در این هوای آلوده ي تهران هر چه هم خودمان را

بشوییم پاک نمی شویم هرچند كه از روستا هم چيز فراواني نمانده

است  چشمه هاي روان به خشكي گراييده و رودخانه فصلي آنجا نيم

فصلي هم نيست.

از روزي كه نوسازي روستا آغاز شد و مردم سنگ كوهها و تپه‌ها

را واكنند و خانه ساختند آب برف و باران هم در دل زمين فرو

نرفت. سنگها و بوته‌هاي گون مانند لوله آب را به زير زمين مي كشاندند و

در مخزن هاي خدادادي انبار مي كردند

سنگها را بردند و گونها را آتش زدند.

دريغا و دردا  ما ناسپاسيم  .

 

دلم براي آن روزها تنگ شده است.