سیمرغ و کودکان شاد - بخش دوم - داستان اول
سیمرغ بالهایش را آرام تکان داد و گرد و خاکی بلند کرد. فشار باد بالهایش دروازه سیمرغ را باز
کرد و روشنای روز غار را فرا کرد پشت سر سیمرغ چند در بود که هر کدام به دالان بزرگی
باز می شدند کفش دوزک زود به کمک باد بالهایش یکی از درها را باز کرد و گفت :« دالان
تغییر شکل آمده است . »
سیمرغ تنومند درون دالان رفت پس از چند لحظه از شکافهای در پرتوهای سبزرنگی بیرون زد
پرتوها چنان شدید بودند که همه جا برای چند لحظه سبز رنگ شد تا اینکه کم کم رو به
کاستی رفت و پایان یافت. در باز شد و کفشدوزکی سبز رنگ از آن بیرون آمد. کفشدوزک
نگهبان به نشان ارج نهادن به او دوبار بالهایش را باز و بسته کرد و به تندی از غار بیرون رفت
کفشدوزک سبز بال گشود بالهایش از روشنایی سبز رنگ بود که بسیار بزرگتر از بال
کفشدوزک نگهبان بود. همین که از دروازه سیمرغ بیرون آمد سرتاسر دشت پر از کفشدوزک
قرمز بود کفشدوزک سبز با صدای بلند گفت :« سلام یاران من!»
همه کفشدوزکها یکباره گفتند : « درود برسیمرغ! بزرگترین و باشکوهترین پرنده جهان.»
همه جا دوباره ساکت شد سیمرغ گفت :
« بروید و در سرتاسر دنیا بگردید اگر کسی آرزوی دیدار مرا داشت مرا آگاه کنید.»
پس از پایان سخن سیمرغ ناگهان کفشدوزکها به آسمان بلند شدند و در آن غروب بهاری
آسمان سرخ و ارغوانی شد.
کفش دوزک سبز بالهایش را باز کرد و کفشدوزک نگهبان را در روشنای بال خود فرو برد و
گفت:« برویم دوست من! دیگر نباید او را چشم به راه بگذاریم»
کفش دوزک سبر با آسمان بلند شد و به اندازه ای پیشرفت تا ناپدید شد.