سیرغ و کودکان شاد . بخش اول - داستان اول
سیمرغ پرنده افسانه ای که در غاری تاریک زندگی می کند روزی اول بهار خواست تا از غار خود
بیرون بیاید اما نمی توانست برای اینکه تا کسی در دلش آرزو نکند که سیمرغ ببیند او نمی تواند
از غارش بیرون بیاید. سیمرغ سالها منظر مانده بود اما کسی آرطوی دیدن او را نکرده بود نه آدم
بزرگها نه کودکان !چنانکه گویا هرگز سیمرغی در افسانه ها نبوده اسست .
یک روز سیمرغ چشم براه نشسته بود که ناگهان از دروازه نگهبانان سیمرغ کفشدوزکی شادمان
درون آمددروازه نگهبانان سوراخی بر روی دروازه سیمرغ بود تا نگهبانان بی صدا و آسان رفت
وآمد کنندکفش دوزک با ادب از دور اجازه ورود خواست سیمرغ اجازه داد و گفت : « بیا پیشم هرچند
می دانم کسی مرا آرزو نکرده است اما دیدن تو ریزیه هم مرا شاد می کند. »
سیمرغ روی حلقه زنجیر درخشانی نشست که از سقف آویزان بود کنار آن زنجیر زنگ زده و
کهنه درست مانند همان زنجیر بود همینکه کفشدوزک روی آن زنجیر زرین نشست آواز خروسی
سرتاسر غار را پوشاند سسیمرغ با ناباوری از کفشدوزک پرسید :
« این درسته آیا؟ این درسته کسی آرزوی دیدن مرا دارد؟ »
کفشدوزک گقت« بله! قربان بله! درسته.»