خر باركش از  مرگ نمي هراسد



يك شب گرگي خري باركش را ديد كه تنها و بيباك به راه خويش مي رود

از او پرسد:« نمي ترسي گرگي از راه برسد و تو را بدرد؟»

خر گفت:« گوشت تن خرباركش  در دهان كسي مزه نمي دهد.»

گرگ گفت « براي گرگ گرسنه لاشۀ گنديده هم دلچسب است »

خر باركش پاسخ داد: «  اگر چنين كندجان مرا از تلخي هميشگي رهانيده است .»

ديوانه اي در چاه افتاد...




ديوانه اي در چاه افتاد

 دانايان هر كدام  ريسماني در چاه فروافكندند

تا او را بيرون بكشند اما او نه تنها ريسماني را نمي گرفت كه
 بلند فرياد مي كشيد: « من تشنه ام»

مرد طمعكاري سگي داشت

 مرد طمعكاري سگي داشت كه  نگهباني هشيار بود.


روزي ناشناسي آن سگ را به قيمت گزافي خريد


فرداي آن روز مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد كه خانه اش را دزدان خالي كرده اند.


 هرگز  هرگز سگتان( عقل و خردتان ) را نفروشيد.

در سياره (گاهرو) _ كه سياره تازه يافته شده اي در خيال من مي باشد _


در سياره (گاهرو) _ كه سياره تازه يافته شده اي در خيال من مي باشد _

مردي زمين خورد كسي كمكش نكرد  حتي كسي نگاهي هم به او نيانداخت.

پس از چند روز همه زمين خوردند و تازه فهميدند كه زمين بسيار بسيار سفت است.

روزي روزگاري در شبي تاريك


روزي روزگاري در شبي تاريك سايه بزرگي روي شهري افتاد

همه رفتند خوابيدند به جز يك روسپي كه بيدار بود و كار مي كرد.