جاده های برف گرفته
روزي جاده مرا دعوت كرد بي آنكه بگويد چرا و بي آنكه بگويد مقصد كجاست من به دعوتش پاسخ مثبت دادم آن زمان من شايد سيزده سالم بود با پاي پياده راه افتادم جاده خلوت بود اما خالي نبود . گاه برفي بود گاه باراني بود گاه گرم بود گاه سرد بود ...
گريه نكن من هميشه كنارتم به يادت هستم .باد برفها را به هوا بلند مي كرد سر انگشتانم را ديگر حس نمي كردم در وست دره ساكت راه افتادم نه پشت سرم را نگاه مي كردم نه پيش رويم را فقط مواظب بودم كه زمین نخورم.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۲ ساعت 14:56 توسط ودود صادقیان
|