روزي كبري تصميم گرفت پيش رفت كند
درس خواند

دانشگاه رفت

 همزمان هم كار كرد هم به دانشگاهش رسيد

تا اينكه درس خواندن را به پايان رساند

رفت تا استخدام شود ، نشد

رفت تا كارگري كند ، نبود

رفت تا خود اشتغالي كند، نبود

رفت تاخانه بخرد، نبود

رفت تا ازدواج كند، نشد

يك روز  از آن روزهاي بسيار مهم رئيس جمهوري نيمه شبي رايش برد

 و صبح آمد در سخنراني اش گفت هر كس كاغذي زده زير بغلش مي گويد ليسانس دارم.

كبري تازه فهميد كه تمام اين سالها سر كار بوده است.